.: سکوت سرد :.
چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦
چندیست که ظلمات سایه ای از ابهام در وجودم ایجاد کرده.مردد به ای سو و آن سو گام بر می دارم و بی اختیار اشک هایم مسیر نگاهم را میشویند.افکارم در بین تک واژه ها به دنبال گلواژه ای می گردند که آن را با تمام اخلاص با دستانی پر از ستاره هایی که در میان انگشتانم پنهان کرده ام،به تو تقدیم کنم.تو تک گل دنیای منی،که قلبم را با وجود پر مهر خود منور کرده ای.وقتی خسته از راه می رسی دلم می خواهد خستگی ات رابا زلالی نگاهم بربایم.پنجره های امید را به سوی باع محبت بگشایم و دریچه قلبم را به سوی چلچله ها باز کنم.من همه لحظاتم را با اندیشیدن به محبت های بی دریغت می گذرانم.باور کن که دوستت دارم.باور کن..!

دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦
((تو تبلور هفت آسمان زندگی منی))
دلم که برایت تنگ می شود مادرم نگران می شود...دلم که برایت تنگ می شود می افتم روی بال های خودم ...نمی دانم کدام دنیای منجمد را بر شانه های اطلس آوار کنم؟شاید من و تو از آن تبار منقرضیم که نگاهش به چشم تو رسیده و بغضش به گلوی من...ترا کنار چه بگذارم که یک دستی چشم اندازم به هم نخورد...با این همه زیباترین قاب تو بستریست میان قلم و کاغذ که برایت می گسترم...هربار که از سوزش انگشتانم در میابم که برای تو می نویسم مرا نگه دار...همین جا...کنار مهمان نا خوانده روز به عـــــــشـــــق که رسیدی قوت مرا با مشت و شتاب پیمانه کن...می دانی..؟!بهاری دیگر خواهد آمد و جوانه های دلم به شکوفه خواهد نشست.با آمدن بهار دوباره شور و شعف بر من چیره خواهد شد...دوباره آفتاب بر کلبه ام خواهد تابید و با گرمایش به وجودم نور خواهد بخشید...و من آرزوهای سرکوب شده ام را در باغچه حیاط دفن می کنم...به پیشواز فصلی نوین می روم و به زندگی لبخند می زنم... بهار خواهد آمد و من...
پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥
چنان ریختم که باد،ریختنم را احساس نکرد.
چنان سوختم که آتش،صفحه های پرشده ام را درخود فرو خورد.
چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد...
من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای ناتمام باختم.
من،مــــــــــــــرگ را چشیدم..!
همان طور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم
در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم...
وهنوز،شب را در دایره کوچک زندگی ام سپری می کنم
و نقطه اوج زندگی ام در اندوه مه گرفته و محوگشته ای می بینم.
می بینی آنقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم
و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم
وگرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول می کند...

نگاه کن !
این تصاویر چقدر زود با هم آمیختند
تا من بنویسم،این واژه ها چه اتفاقی با هم ترکیب شده اند...
تاهر دو من را بسازند...
ولی من مات مانده ام به صفحه خاکستری هویت گمشده
و صفحه رنگارنگ نظرات...
راست می گفتی،من هنوز بچه ام...
چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم
و نوشته هایم بوی کهنگی می هند
و در لبان تو به جز ((قشنگ بود)) چیز دیگری جاری نمی سازند
نمی دانم این امتداد،مرا به کجا خواهد کشاند.
فقط امیدوارم که معنی هویت و دوست داشتن را که گم کرده ای
هر چه زود تر پیدا کنی...
خانه
:.. تعداد بازديدكنندگان ..:
:.. لينک به وبلاگ ..:
آرشيو